تبليغاتX
کتیبۀ حوّا
کتیبۀ حوّا

چند تا نقطه چین جای چند تا نُت حرف همسفر!

به کتاب های روی پیشخوان نگاه می کنم.خوشحال می شوم!طرح ثابت بخشی ازهمۀ جلدهای کتاب ها می گوید  همان ناشری است که سال ۱۳۷۹ به چاپ مجموعه ترانه های بانو گوگوش اقدام کرده بود.

- سلام.کتاب"همسفر" گوگوش عزیز رو دارید؟

- (کمی با تعجب) همسفر؟ نه...اون کار، مال ده سال قبل بود. فیلم و زینک اش هم دیگه نمونده !

...................

...........

این چندنقطه چین ِ خیلی اندک نیمه پر رنگ، جای همان حرف های نیمه بسیاری است که با آقای حمیدا گردآورنده محترم آن کتاب - همان شخصی بود که آن سوال را از او پرسیده بودم- در آن شلوغای جلوی غرفه ششم،راهروی هجدهم گپ و گفت شد.بگذریم- و نگذریم!-  از قصد طوری که حواس بقیه بازدیدکنندگان جلوی غرفه را جلب کنم،نام گوگوش عزیز را هم مرتبا با تاکید می گفتم!...وقتی در پایان از او اجازه خواستم تا می توانم اینها را- این نقطه چین ها را- درهمین کتیبه ای که به او معرفی کردم بنویسم، گفت: لطفا نه!

کتاب شما را نمی خرم!

تبلیغی از یک کتاب جدید انتشارسینمایی به نام"بازیگرشناسی سینمای ایران" در یکی از غرفه ها به چشمم آمد. تنها انگیزۀ ورق زدنم این بود که می خواستم ببینم نام عزیز گوگوش در آن هست یا ممیزی شده است؟ وقتی دیدم که در" آ" و در " گ" نام او نازنین بزرگ جایش خالی است رو به غرفه دار کردم و گفتم"کتاب خوبیه!ولی فقط واسه این که اسم عزیز و بزرگی مثه گوگوش سانسور شده توش، این کتابو نمیخرم!". هم برای یاد آوری و هم برای گفتن ِیادش به خیر این که کتاب"فرهنگ سینمای ایران"نوشتۀ جمال امید،هم بیوگرافی گوگوش نازنین را داشت و هم عکس سیاه و سفید او عزیز را.چاپ کتاب هم سال ۱۳۶۷ بوده است ! و همچنین همین منوال صحیح در کتاب"فرهنگ جامع زنان بازیگر ایران" چاپ ۱۳۸۰ نیز دیده می شد و اما حالا...؟ یاد جناب سعدی افتادم که گفته بود:"قافله شب،چه شنیدی زصبح؟". یاد شاملو هم سبز که:" اِستاده بجا مترسکی باید؛ نه ش چشم،ولی چنان که می بیند.نه ش گوش،ولی چنان که می پاید!".

غریب ِ آشنای گوگوشی!

قبل از کتاب ها، چهرۀ مسئول یکی ازغرفه های ناشران ِ با حرف"ن"، در ابتدای یکی از راهروهای انتهایی، مرا متعجب ایستاند!… و بعد ازچند دقیقه کنترل از راه دور و نزدیکش و تعجبم از دیدن یک سری ازکتاب هایی که دنبالش بودم و این جا بود...

- سلام.می شه این دو تا کار "سلینجر"،جنگل واژگون و نغمۀ غمگین رو لطف کنید؟

کتاب اولی را آورد.گفتم: تشکر…می دونین شما منو یاد یه نازنین خیلی عزیز و یه هنرمند بزرگمون انداختین و چهره تون شبیه اونه؟ و جالب تر اینه که درست دو تا کتابی رو که از این نویسندۀ مورد علاقه ش می خواستم براشون بخرم و بفرستم واسشون از یه کسی می گیرم که بهش شباهت داره!!

با تعجب و وقتی کتاب دومی را آورد،گفت:چه کسی؟

گفتم:گوگوش!

چهره و نگاهش دیدنی تر شده بود از این حرف و بعد هم تبسم متفاوت و موقرش ...و تشکر کرد و خواست تا  وسیله ای برای حمل کتاب ها بیاورد گفت:جالبه.گوگوش ،سلینجر دوست داره ؟آفرین. و گفتم:بله(بعله)!

ازم نخواه با تو بمونم!

" ازم نخواه با تو بمونم،تو هیچی از من نمی دونی؟،اگه بگم راز دلم رو،تو هم کنارم نمی مونی!"همین تکه از ترانۀ "راز" او آسمانی ترین ومهربان ترین دوستم و هنرمند والا و اهل معنا- که دیگر ندارمش و رسیده بود به کمالی که جز انالحق نبود-وبه ابتدای ورودم به نمایشگاه در محوطه بیرونی در حال پخش بود،باز به گوشم می آید و این بار موقع رفتن از نمایشگاه کتاب و البته این بار فقط به تنهایی آن را به پژواک خویش سراپا گوش و هوش ام!..."من یه پرندۀ غریبم،من از نژاد ِ آسمونم،میون این همه ستاره،من یه شهاب ِ بی نشونم. ازم نخواه با تو بمونم."و باز درهوایش بی شکیب و بارانی ام.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |