
یک) قد قامت ِ التکفیر
به خودم می گویم: بگذار اکنون به تکفیرم برخیزند یا حتی بنشینند...که البته این قضیه بی برهانم به" سَمَن بویان،غبار ِغم چو بنشینند، بنشانند. پری رویان، قرار از دل چو بستیزند، بستانند" ِ حافظ عزیز هیچ ربطی ندارد به حکایت ِ من ِ الانی ِ باز ویرانی!
دو) همیشه پای یک حوّا در میان است
راحت بگویم و بی فیگور.مهنازافشاررا به"دوعلت"همیشه دوست داشتم، فارغ ازهرچه شنیدم در پی و نشنیدم در پس ِ این احترامم از ناغیر و نیماغیر که دیگر اکنون و زین پس ، تلخ و رها، رهاتر، هیچ چیز جز" دو چیز" برایم و به هوای بودنم مهم نیست، وقتی که عریان بگویم
" بی عمر زنده ام". بازهم این داخل گیومه رابه پیوست از همان حافظ ِ دل گفتم که علت این نوع زنده مانی- که شاید، باید با زنده گانی متفاوت است- را در مصرع بعدی اش خود می گوید
و من اما نمی گویم. نه این دو را و نه آن دوی اول را."حرف آخرم نمی گم تا نگی خوابت پریده ... بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریده؟!"
اما قدرمسلّم در این کتیبه،همیشه پای یک حوّا درمیان است!
سه) فقط به احترام شما مصاحبه نمی کند
بهانۀ بجایم به این جا، انتشار مصاحبۀ مجله "چهلچراغ" با این بازیگر سینما و درهمین آخرین شماره نیمۀ تیرماه است و نظر- غرض ام، آخرین سوال شیما شهرابی از مهناز افشار که " اول مصاحبه گفتی چند سال است که مصاحبه نکرده ای و گفت و گوهای دروغ از شما چاپ شده.عکس العملت نسبت به این مصاحبه ها چگونه بود؟" و افشار به مصاحبه های دروغین از قبل ترها اشاره کرد و این که مرتبط با گوگوش عزیز و نوشتن این تیتر و جملۀ دروغ به نقل از او که " من نمی خواهم او باشم!" چه قدر آزرده اش ساخت و در نتیجه اعتمادش را به خبرنگارها از دست داد و این دروغ عاملی بوده است که "سال ها" از مصاحبه دوری گزیند:"باور کنید من درخیابان به خاطر همان مصاحبه های الکی از مردم فحش می شنیدم.وقتی به خانه می رسیدم فقط گریه می کردم."
چهار) من که هیچ، صد تای من هم به گرد پای او نمی رسد
افشار گفت:"...آن انسان - گوگوش- به نظرم یک هنرمند استثنایی است که من که هیچ ۱۰۰ تای من هم به گرد پای او نمی رسد.بعضی ها جاودانه اند، یعنی کسی دیگر نمی تواند جای آنها را بگیرد.حالا اگر به دلیل یک کم شباهت سکوی پروازی برای من ایجاد شده این موضوع باید باعث خرسندی من باشد نه ناراحتی ام...".
پنج) نقض ِ نیچه ای
می خواستم با شاهد و مثالی بر گرفته از این گفتۀ خانم افشارکه آمد، از نقض یک مورد استثنایی این حرف از "نیچه"- از فیلسوفان مورد علاقه ام.او و هایدگر- به نیم مُطوّلی بر آیم که گفته "محال است هیچ زنی در ستایش یک زن دیگر بر آید!"... که اما هیچ! ناسلامتی من فَرا فمینیست افراطی ام.
شش ) اظهر من الشمس به علاوه هشت بهشت ایرانی
هر چند برای من ِ هر چند هیچ، اظهرمن الشمس بود این نگاه و احترام از پیش؛ اما بابت بایکوت مصاحبه ای طولانی و این اصرار و تعصب بر عقیده تان به خاطر و برای آن بزرگ نازنین از شما ممنونم ارجمند گوگوشی.
راستی بعد از "رئیس" مسعود کیمیایی در سال قبل،خوب که شما را به عید فطرامسال در"دعوت" ابراهیم حاتمی کیا خواهیم دید.
هفت) کفر ِ زلف یا سِرّ دلبری؟!
و دکلمۀ " هیشکی مثل تو نبود" عزیز ِ گوگوش به ترانگی ایرج جنتی عطایی عزیز در برنامۀ رادیویی"تهران در شب"جمعه شب، رادیو تهران. بیست دقیقۀ آغازهشتم تیر.همین حالا و طبعا بی شناسنامه!
صدای تو پر وسوسه، مثل شبخونی تگرگه
هیشکی مثل تو نرفت. هیشکی مثل تو نموند!
"هیشکی مثل تو نبود".ترانه ای که دیرسالی است لهجه صریح تنهایی و بیداری ام بوده است.
و یادش سبز بابک بیات فقید، نغمه ساز این مانا ترانه بیدار.
تو را شنیدم
و شگفت، ماه را
که به روز هم پیداست!
تو خود، حکایت شبم بخوان
که از چگونه هاست؟