

یادمه اولین بار که واسه داریوش عزیز نامه ای نوشتم سالهای اول دانشگاه بودم وهجده، نوزده سال قبل بودش.نامه که یعنی یه کتاب شعر به اسم"عارفانه ها" بود و یه کارت نوروزانه و چند خطي هم دلنوشته هام کنارشون كه به نشونی شركت ترانه،اگه درست يادم مونده باشه،فرستادم.
این دفعه اما یه آشنایی اتفاقی با یکی از اقوام داریوش و حرفایی که خاصه این اواخر تودلم مونده بود واسه گفتن،هر دوي اون بهونه بجام شد واسه دومین نامه م كه الان ديگه فقط لحظه شمارم ومنتظر پيغام همون تازه آشنا واسه فرستادن نامه و رسوندن اون به صاحب خيلی عزيزش.
بگمم كه نوشته م، دو وجهی بود.هم شوق شنیدن و خوندن خبر خوش"همجنس شکفتن"همکناری و توامان های موسیقایی دو بزرگ ِ ناب ِ هنر ِكهن ديار ما به اسم "گوگوش و داریوش"با هدفهای عالی و متعالی تو آينده بودش که خیلی وقت بود منتظرش بودم .
اين از يه طرف كه خيلی خوب و ماه ئه، اما حرفهای تلخ و گلو گیر بغضم ام بود تو نوشته م و اون هم دلخوری از دست شیطان بازی و مَکر صفتی ِ بعضی ها که جز بی ادبی و غرض ورزی و نا فهمی و ناحافظه ای هیچ چیز اسم معنی شون نیست که نیست.طوری كه پيش خودم گفتم و برای عزيز داريوش هم نوشتم كه ای كاش برای مهرداد،جبر رسانه ای دوستای مطبوعاتی ش پیش نمی یومد و باعث نمی شد تا پرده از اين راز زيبا و مانا برداشته بشه و اين همت و كارعزيز اون،همون جور پنهون از اغيار ِ دل آزار می موند!
هواللطيف
دانم كه تلخ گردد دنيا براهل دنيا
گر بشنوند ناگه اين گفت و گوی ما را
برادر جان.داريوش هميشه دل و عزيزم
سلام
........................
اول نامه م اين جور و با كلامی از مولانا
شروع شد و حس دلی و بشكوه و در خورِ شان و مرتبت همون دو عزيز نازنين ِ سالهای سال دلبسته هام بود كه اون شعرای ناب و كاملا مرتبط با فضای نوشته م رو تو نامه مهمون شدش.
آخرنامه هم كه نوشتم دل قرصی م به خود شماهاست و فقط تدبير و بزرگی خود شما بزرگهاست كه تكليف رو معلوم می كنه و نمي ذاره تا جماعتی بی ربط و حقير و دروغزن با اون ادبيات سخيف و موذيانه شون وارد ماجرا بشن،بازم مولانا تو خط آخر به كمكم اومد كه:
چو شه است سايبانم چو روان شود روانم / چو نشيند او، نشستم به كرانه زمانی
چومرا نماند مايه منم و حديث سايه / چه كند دهان سايه؟ تبعيت دهانی!
همنشينی و همكناری قله ها هميشه تماشايی بوده و هست .تماشايی نه حتی ديدنی! كه فرق است ميان تماشا و ديدن! به اميد حق و بي شر شيطون ، اين پيوستگی و بايستگی تو آينده شكل بگيره ..." اين همه گفتند:ببين و بيا .عشق چه می گفت؟: بيا و ببين !" *.
* از قیصر امین پور. یاد عزیزش سبز